شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

202

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

آن از كشتيهاى خاصّ است كه جهت تعظيم و تشريف فرستاده‌اند . در حال برخاستم و خدمت كردم ، و شكر و دعا گفتم ، و رانديم تا آنگه كه بدرى بزرگ رسيديم ، و من درآمدم ، و سعد الدّين تخلّف كرد و گفت : و ما منّا إلّا له مقام معلوم « 1 » ، مرا اجازت نيست كه از اين مقام تجاوز كنم . در پس آن در خادمى بود ، مرا بدرى ديگر رسانيد ، و آن در را بزد و در گشوده شد ، و درآمدم ، خادمى پير ديدم نشسته ، مصحفى و شمعى پيش نهاده ، مرا بنشاند و ترحيب كرد ، تا آنكه خادمى ديگر ، سپيد ، بيامد ، خلقتى لطيف و صورتى زيبا داشت ، با من مصافحه كرد ، و به زبان پارسى ملاطفات نمود ، آنگه دست من گرفته روان شد ، و گفت : پوشيده نيست كه اين شخص كه پيش او خواهى رفتن چه كس است ، * و جلالت مقام و عظمت آن از وصف مستغنى است . اكنون بنگر تا از وظايف حسن ادب و قيام به خدمت اخلال نكنى ، و آنجا كه من اشارت كنم بايد كه زمين را بوسه دهى . و اين مبالغه در وصيّت بسبب اخلال من بود بشرايط خدمت در ديوان ، و ترك دست بوسيدن وزير مؤيّد الدّين قمى . گفتم : من اگر چه مردى تركم امّا اين حدّ جاهل نيستم . مواضع خدمت را نيكو دانم ، و تواضع را در مكانش اهمال نكنم . اگر هزار بار روى خود در خاك عتبهء شريفه بمالم هنوز خود را از مقصّران دانم ، چه عاجل فوايد خدمت درجات فاخره ، و آجل آن فوز در دار آخرت است . پس سخن من او را پسنديده آمد و بر من ثنا گفت . و چون از درجه بالا شديم و چشم من بر پردهء خليفه افتاد زمين را پيش از آنكه او اشارت كند بوسه دادم . خادم ثنا را تازه گردانيد ، آنگه بستانى ديدم كه از كثرت شموع

--> ( 1 ) - سورة الصافات ( 37 ) آية 164 .